امروز اینقدر کرخت و خسته و بیجونم که نگو. نمیدونم چجوری باید حالمو توصیف کنم. یجور بی حسی کل بدنمو گرفته. اگه بخوام کمیحسم رو ملموس کنم بدنم انگار تمامش خواب رفته و هراز گاهی گزگز میکنه.دلم میخواد یه کشو قوس جانانه به بدنم بدم. شاید تا شب بهتر بشم نمیدونم اما بیش از حد هم خوابم میاد. شاید باید بهش اگاه باشم اما تا نمیفته اگاه نمیشم. شایدم دارم چرت مییگم. شاید تا شب بهتر بشه همه چیز. به هر حال هرجوری که شده باید شروع کنم خیلی عقبم و اگه امروز با این دلایل نخوام کار کنم دیگه قابل جبران نیست :(
این مال صبح بود باتریم تموم شدو خوابم بردو بیهوش شدم ولی الان خوبم یه کم هنوز خستم. ولی جای شکرش باقی. باید برم شروع کنم. بهتر از هیچی.
امروزو یعنی از دست دادم؟ :( خیلی ناراحتم که برنامهی صبحم بهم ریخت. چرا اینجوری شدم دوباره. اما نه دیر نشده میشینم پای کارم شب خبرشو میدم. اینجوری حتما کار میکنم. نباید بذارم پشتم باد بخوره بعد دوباره سخت بشه از نو شروع کردن. فقط فرانسوی با ۵۰۴ و کتابمو دارم که انجام بدم. خیلی باید بی وجود باشم که نشینم پاشون :/ والا اعصاب ندارم.
کاش میشد اینجا هم استیکر بچسبونم! معتادش شدم نمیدونم چرا دلم خوش باهاش :دی خدا این شادیارو از من نگیر.
کاش بیشتر از اینا دانشگاهها تعطیل بشن! من دلم میخواد تهران بمونم. یعنی حوصلهی اتوبوس رو ندارم دوباره.
این روزا هم میگذره. کرونا هم یروز از این همه مرکز توجه بودن دور میشه و عادی میشه. امیدوارم زودتر راه درمانش پیدا بشه. ولی این همه گنده کردن هم نداره. نمیگم نباید ادم حواسش جمع بشهها. همه باید رعایت کنن ولی این استرسی که به هم وارد میکنن درست نیست. میدونم چیز بدیه. به هر حال بیماری و بعضا با جان انسان هم بازی میکنه. البته از اونور بومم نباید افتاد. فاز کسایی که تو این اوضاع میرن مسافرت چیه؟؟؟؟ به خدا اگه مها دکترش واجب نبود مام نمیومدیم تهران اما دوباره امگان داره تیروئیدش برگشته باشه و باید کنترل بشه ولی سفرای تفریحی احمقانه است.
دلم میخواست برم مولی ولی حتی مولی هم غیر ضروری محسوب میشه تا وقتی که کتاب دارم.
باید خودمو وفق بدم با جای جدیدم تا بتونم دوباره کار کنم. فعلا که اینجام باید به نحو احسن انجامش بدم.
برم اتاقو یه کم مرتب کنم و بعد شروع کنم. این روزا برام اروم میگذره چون دغدغهی دیگهای جز این نیست برام.